شرق

خطا در بارگذاری تصویر

در سوگ جهان بی‌چشم‌انداز
در سوگ جهان بی‌چشم‌انداز

هیپریون در نخستین نامه‌اش به بلارمین می‌نویسد فراموش کن که انسان‌ها هم هستند و به جایی برگرد که از دامنش رفتی:‌ به آغوش طبیعت،‌ طبیعت آرام و بی‌تناوب و تغییر. واقعیت جهان موجود هیپریون را دلزده و رنجور کرده و او که گویی در حال خفه‌شدن در این جهان است، می‌نویسد: «خوشا به حال آن مرد که وطنی شکوفا، شادی و دلگرمی‌اش می‌بخشد! من که انگاری در منجلابم می‌اندازند، انگاری که درِ تابوت را به رویم می‌بندند هرباره که به خودم بازم می‌آورند. و هرگاه کسی یونانی صدایم می‌زند، حالی می‌یابم، پنداری که با قلاده سگ راه گلویم را می‌بندند».