شرق

همه‌چیز شاید از یک بند رخت، یک چای داغ، یک ژاکت بافته‌شده با کاموا یا انشائی پر از کلمات قلمبه‌سلمبه شروع شود. پسری لاغر و پادراز، با گیوه یا کفش‌هایی که خاک کوچه‌ رویشان نشسته، وسط حیاط ایستاده و به آسمان نگاه می‌کند. در ظاهر، موقعیت کمدی است؛ او دوباره دسته‌گلی به آب داده، معلم مدرسه را کلافه کرده یا برای پنهان‌کردن یک اشتباه کوچک، دروغی سرهم کرده که خودش هم در تله‌اش افتاده است.