خطا در بارگذاری تصویر
«یک رژیم جهانی جنگی در حال ظهور است؛ رژیمی که در آن حکمرانی و ادارات نظامی با ساختارهای سرمایهداری درهم تنیده شدهاند». کمتر از دو سال پیش، زمانی که مایکل هارت و ساندرو متزادرا، فرضیۀ ظهور «یک رژیم جهانی جنگی» را مطرح کردند، شاید هنوز بدلشدن بحران به امر عادی، برای ما تا این حد ملموس و عینی نبود. «یک رژیم جهانی جنگی در حال ظهور است؛ رژیمی که در آن حکمرانی و ادارات نظامی با ساختارهای سرمایه‌داری درهم تنیده شده‌اند». کمتر از دو سال پیش، زمانی که مایکل هارت و ساندرو متزادرا، فرضیۀ ظهور «یک رژیم جهانی جنگی» را مطرح کردند، شاید هنوز بدل‌شدن بحران به امر عادی، برای ما تا این حد ملموس و عینی نبود. اما این روزها درک مفهومِ «جنگ بی‌پایان» ضرورت بیشتری پیدا کرده است؛ اینکه «وارد دوره‌ای از جنگ بی‌پایان شده‌ایم که در سراسر سیاره امتداد یافته و حتی گره‌های مرکزی سیستم جهانی را دچار ناآرامی ساخته است». اما از آنجا که هر ستیزۀ معاصر تبار خاص خودش را دارد، هارت و متزادرا در مقالۀ مهمِ «رژیم جهانی جنگی» به گذشته بازمی‌گردند تا تبار این رژیمِ نوظهور را در چارچوبی وسیع‌تر فهم کنند. از دید آنها برای فهم نیروهای مؤثر در هر‌کدام از این جنگ‌ها و صورت‌بندی بسندۀ یک پروژه‌ مقاومت، درک خطوط سازندۀ این رژیم ضرورت دارد. هارت و متزادرا، این وضعیت را یکسر متفاوت با «جنگ جهانی» می‌دانند و معتقدند گفتار و شیوه‌های عمل جنگ جهانی از اوایل سال‌های ۲۰۰۰ دستخوش تغییراتی بنیادی شد؛ در آن دوران، «دولت سرکش» و «دولت معیوب» در مقام مفاهیم کلیدی ایدئولوژیکی برای توضیح وقوع درگیری‌های نظامی‌ای عمل می‌کرد که بنا به تعریف فقط محدود به مناطق «پیرامونی» می‌شد. و این امر مستلزم وجود یک سیستم بین‌المللی باثبات و مؤثر حکمرانی بود که از سوی دولت‌‌ملت‌های مسلط و نهادهای جهانی رهبری می‌شد. اما به تعبیر آنها، امروز آن سیستم در بحران به سر می‌برد و قادر به حفظ نظم نیست؛ اگرچه درگیری‌های مسلحانه، مانند درگیری‌های اوکراین و غزه، برخی از قدرتمندترین بازیگران صحنۀ بین‌المللی را به خود جذب کرده و چه‌بسا شبح تشدید تنش هسته‌ای را احضار می‌کند. در ایام قدیم، نظام‌های جهانی چنین اختلالاتی را معمولاً نشانه‌های گذاری هژمونیک می‌دانست، چنان‌که جنگ‌های جهانی قرن بیستم نشانگر تغییر هژمونی جهانی از بریتانیا به ایالات متحده بود. اما امروز این چرخش‌ قدرت حکایت دیگری دارد و این اختلال‌ها به معنای انتقال قدرت نیست. درواقع «افول هژمونی ایالات متحده صرفاً باب دوره‌ای را می‌گشاید که در آن بحران به امری عادی تبدیل شده است». مایکل هارت و آنتونیو نگری، در کتاب «امپراتوری، بیست سال بعد» تأکید می‌کنند که امپریالیسم ایالات متحده تحلیل رفته است؛ البته نه به موجب فضیلت آزادی‌خواهانۀ رهبران آن یا عدالت جمهوری‌خواهانۀ روح ملی این کشور، بلکه به‌ سبب نارسایی‌ها و ناتوانی‌های قدرت اقتصادی، سیاسی و نظامی آن. «ایالات متحده می‌توانست رژیم‌های طالبان و بغداد را واژگون کند (و در حقیقت، موجب بروز ویرانی‌های تراژیک شود)، اما نمی‌توانست هژمونی ثابت مورد نیاز برای یک قدرت امپریالیستی راستین را برقرار کند. اینک پس از دهه‌ها ناکامی در افغانستان و عراق از طریق به راه انداختن جنگ علیه ترور، کمتر کسی می‌تواند ایمان چندانی به مزایای یک نظام جهانیِ تحت هدایت ایالات متحده یا توانایی این کشور برای ایجاد نظمی ثابت و پایدار داشته باشد». هارت و نگری البته نظم جدیدی را که آمریکا بنا دارد با ظهور ترامپ در جهان برپا کند، در نظر دارند و از‌ این‌رو تأکید می‌کنند که از زمان انتخاب دونالد ترامپ شاهد جنجال و بحث فراوان صاحب‌نظران درباره امکان یا عدم امکان بقای نظم بین‌المللی لیبرالی بوده‌ایم، اما «در حقیقت، صلح آمریکایی و آن دورانی که ایالات متحده می‌توانست یک‌جانبه نظم نهادی جهانی را برپا نگه دارد، بسی پیش از جهیدن ترامپ به روی صحنه سپری شده بود». البته این وضعیت جدید، از نظر آنها فقط منحصر به ایالات متحده نیست، بلکه هیچ دولت‌‌ملتی امروزه نمی‌تواند یک‌جانبه نظم جهانی را سازماندهی کند. همین‌جا نگری و هارت به رویکرد دوگانۀ مفسران سیاست بین‌المللی اشاره می‌کنند؛ ازجمله جووانی اریگی، از نخستین متفکرانی که زوال هژمونی آمریکا را پیش‌بینی کرد و البته معتقد بود این هژمونی به ‌موازاتِ افول ستاره بخت آمریکا باید جانشین دیگری پیدا کند. در مقابل مفسران نهادی لیبرال بر این باور بودند که به‌رغمِ بی‌نظمی ایجادشده از سوی ترامپ، ستاره ایالات متحده همچنان بر آسمان جهان می‌درخشد و افول نسبی قوای نظامی، سیاسی و اقتصادی و حتی مقبولیت ایده‌های لیبرالی آمریکایی، مبالغه‌آمیز است. نگری و هارت اما جایی دور از این دو دیدگاه می‌ایستند و باور دارند که نقش ایالات متحده و نیز قدرت‌های در حال ظهور مانند چین را نه در قالب یک هژمونی تک‌قطبی، بلکه به‌مثابه بخشی از رقابت شدید میان دولت‌ملت‌های مختلف روی پله‌های ساخت امپراتوری باید درک کرد. «این واقعیت که هیچ دولت‌ملتی نمی‌تواند نقش هژمونیک را در نظم جهانیِ در حال ظهور از آن خود سازد، نه به معنای تشخیص و اعلام آشوب و بی‌نظمی، بل به عوض یعنی پرده‌برداری از ظهور ساختار قدرت جهانی نوین و در حقیقت فرم جدیدی از حاکمیت». اینک هارت و متزادرا، برای درک ماهیت این دوره، مفهومِ «رژیم جنگی» را مطرح می‌کنند که می‌توان آن را پیش از هر چیز در «نظامی‌سازی زندگی اقتصادی و هم‌گرایی فزایندۀ آن با مطالبات امنیت ملی» مشاهده کرد. به این معنا که نه‌تنها هزینه‌های عمومی بیشتری برای تسلیحات در نظر گرفته می‌شود، بلکه به‌ تعبیر رائول سانچز سدیلو، توسعۀ اقتصادی به‌طور فزاینده‌ای بر مبنای منطق نظامی و امنیتی شکل می‌گیرد. حتی پیشرفت‌های خارق‌العاده در هوش مصنوعی تا حد زیادی ناشی از منافع نظامی و فناوری‌ها برای کاربردهای جنگی است. «به همین ترتیب، مدارها و زیرساخت‌های لجستیکی در حال سازگاری با منازعات و عملیات مسلحانه هستند. مرزهای بین امر نظامی و امر اقتصادی روز‌به‌روز تیره‌وتارتر می‌شود. این مرزها در برخی از بخش‌های اقتصادی کاملاً تشخیص‌ناپذیر شده‌اند». فراتر از آن، رژیم جنگ خود را به عرصه اجتماعی نیز تحمیل می‌کند و این امر در نظامی‌سازی عرصۀ اجتماعی پیداست. «گاهی اوقات این امر به قالب شکل واضحی از سرکوب مخالفان و صف‌آرایی همگانی زیر پرچم رسمی درمی‌‎آید؛ اما گاهی هم در تلاشی جامع‎‌تر برای تحکیم اطاعت در برابر مراجع اقتدار در سطوح مختلف اجتماعی نیز آشکار می‌شود» و حتی می‌توانیم شاهد گسترش یک مجموعه‌ سیاسی ارتجاعی باشیم که نظامی‌گری را با سرکوب اجتماعی ترکیب می‌کند: اجرای مجدد سلسله‌مراتب نژادی و جنسیتی، حذف و حمله به مهاجران و امثال آن، که اغلب‌ با دامن‌زدن به تهدید «جنگ داخلی» هم‌زمان است. هارت و متزادرا به رابطۀ نزدیک بین جنگ و مدارهای سرمایه هم اشاره می‌کنند که البته امر تازه‌ای نیست، چراکه «لجستیک مدرن تباری نظامی دارد که به تلاش‌های استعماری و تجارت برده در اقیانوس اطلس برمی‌گردد». اما وجه مشخصۀ اوضاع کنونی جهان، تلفیق فزایندۀ «ژئوپلیتیک» و «ژئواکونومیک» است، در بحبوحۀ ساختن و بازسازی مداوم فضاهای ارزش‌افزایی و انباشت که با توزیع مورد مناقشۀ قدرت سیاسی در سراسر سیاره تلاقی می‌یابد. از نظر این دو متفکر، جنگ در اوکراین و غزه نمونه‌ای از «بازسازی جهانی فضاهای سرمایه» است؛ اینکه پایگاه‌های کلیدی گردش سرمایه تحت یک رژیم جنگی و از طریق مداخلۀ فعال دولت‌ها در حال تغییر شکل است. و این امر مستلزم آمیختگی منطق سیاسی و اقتصادی است. «در این دوره‌ انتقالی، هر منازعه یا اختلال در زنجیرۀ تأمین ممکن است به نفع این یا آن دولت یا بازیگر سرمایه‌داری باشد. با این حال، سیستم به‌عنوان یک کل با افزایش قطعه‌قطعه‌شدگی فضایی و پیدایش جغرافیاهای پیش‌بینی‌ناشدنی مواجه است».