سالها پیش از آنکه اسمش را روی نقشهٔ جنگ بشناسند، اسمش را روی سکوی مسابقه شنیده بودند. جوانی از دیالی که با نیزه از زمین کنده میشد و در آلمان رکورد میزد، تا شاه عراق شخصاً دستش را بفشارد. کسی وقت آن را نداشت حدس بزند که همین دست، سی سال بعد، فرمان یورش به یک شهر بندری در آنسوی مرز را امضا خواهد کرد. بغداد آن یورش را «فتح الفتوح» نامید، انگار فتحی برتر از همهٔ فتحها. اما شهری که زیر آن حمله میسوخت، اسم دیگری برای خودش ساخت: خونینشهر. سیوچهار روز جنگ خیابانی، خانه به خانه، کوچه به کوچه، تا شهر سقوط کرد. نوزده ماه بعد، همان شهر با خون رزمندگانش دوباره ایرانی شد. این، روایت آن افسر عراقی و شهری است که نامش را بر تن خودش حک کرد.