خطا در بارگذاری تصویر
زنگ مدرسه را زدهاند، دارد دیر میشود. معلم و همکلاسیها منتظرند. مردی با لباس پلنگی قرمز، دستش را دراز میکند، تکان میدهد، میگوید: بدهید. اما آن سو، آن پدر و مادر و خواهر و برادر ویرانشده، دل نمیکَنند. کلاس درس کمی پایینتر است؛ ۲۰، ۳۰ سانت آنطرفتر گودالی حفر شده. شاگردان کنار هم، با نظم و ترتیب قرار گرفتهاند، کلاسشان اما نه صندلی دارد، نه نیمکت و نه تختهسیاه. همهاش خاک است. لباس مدرسهشان این بار سفید است؛ همه یکدست سفید. گلبرگبارانشان کردهاند و میان سفیدی و قهوهای خاک، گلبرگهای قرمز، روی تنشان نقاشی شده؛ روی تنهای کوچکشان، بسیار کوچک. زنگ مدرسه را زده‌اند، دارد دیر می‌شود. معلم و هم‌کلاسی‌ها منتظرند. مردی با لباس پلنگی قرمز، دستش را دراز می‌کند، تکان می‌دهد، می‌گوید: بدهید. اما آن سو، آن پدر و مادر و خواهر و برادر ویران‌شده، دل نمی‌کَنند. کلاس درس کمی پایین‌تر است؛ ۲۰، ۳۰ سانت آن‌طرف‌تر گودالی حفر شده. شاگردان کنار هم، با نظم و ترتیب قرار گرفته‌اند، کلاس‌شان اما نه صندلی دارد، نه نیمکت و نه تخته‌سیاه. همه‌اش خاک است. لباس مدرسه‌شان این بار سفید است؛ همه یکدست سفید. گلبرگ‌‌باران‌شان کرده‌اند و میان سفیدی و قهوه‌ای خاک، گلبرگ‌های قرمز، روی تنشان نقاشی شده؛ روی تن‌های کوچک‌شان، بسیار کوچک. خانواده راضی نمی‌شود، آن تکه را برای خودش می‌خواهد، بعد از ۱۴۵ روز، دوباره عزیزشان را تکه‌ای از او را در آغوش گرفته‌اند. دیر است، از دستشان بیرون می‌کشند. زن بر سرش می‌کوبد، آن یکی دست‌ها را به نشانه عزاداری می‌لرزاند، مرد جوان اما تلاش می‌کند تکه را از دستشان بیرون بکشد تا تحویل مدرسه دهد، تکه در آغوش زنی است گریان، بی‌تاب و آشفته؛ یک زن ویران. چند نفری روی زمین خاکی نشسته‌اند و عده‌ای پشت‌شان در حال تماشای نهایت سوگواری. مرد تکه سفید کیسه‌شده از دل زنان را بیرون می‌کشد و تحویل مرد پلنگی‌پوش می‌دهد. زنان بی‌تاب‌تر می‌شوند و مرد دستش را برای آرام‌کردنشان روی دهانشان می‌گذارد. چه مسئولیت سنگینی است آرام‌کردن آنها.