پادکست اخبار دیروز 22 تیر 1405
شرق

خطا در بارگذاری تصویر

آن‌سوی روشنایی
آن‌سوی روشنایی

چراغ‌های سالن خاموش می‌شوند؛ اتفاقی که در تئاتر، بیش از آنکه نشانه آغاز یک اجرا باشد، نوعی قرارداد نانوشته میان صحنه و تماشاگر است. از همان لحظه، جهان بیرون آرام‌آرام از اعتبار می‌افتد و جهانی دیگر، با قواعدی دیگر، جای آن را می‌گیرد. ما می‌پذیریم که برای مدتی کوتاه، به واقعیتی اعتماد کنیم که می‌دانیم ساخته شده است؛ سجاد خلیل‌زاده: چراغ‌های سالن خاموش می‌شوند؛ اتفاقی که در تئاتر، بیش از آنکه نشانه آغاز یک اجرا باشد، نوعی قرارداد نانوشته میان صحنه و تماشاگر است. از همان لحظه، جهان بیرون آرام‌آرام از اعتبار می‌افتد و جهانی دیگر، با قواعدی دیگر، جای آن را می‌گیرد. ما می‌پذیریم که برای مدتی کوتاه، به واقعیتی اعتماد کنیم که می‌دانیم ساخته شده است؛ به انسان‌هایی که نقش بازی می‌کنند، به نورهایی که احساس می‌آفرینند و به سکوت‌هایی که گاه از هر واژه‌ای پرمعناترند. اما اگر نمایش‌ از همان ابتدا این قرارداد را بر هم بزند چه؟ اگر از ما نخواهد که فقط به صحنه نگاه کنیم، بلکه از ما بخواهد درباره خود نگاه‌کردن بیندیشیم؟ شعله‌های سرکش تاریکی از همین نقطه آغاز می‌شود. نه از نابینایی، بلکه از تردید نسبت به آن چیزی که دیدن می‌نامیم. نمایش‌ پیش از آنکه داستان گروهی از دانش‌آموزان یک مدرسه شبانه‌روزی نابینایان باشد، روایتی درباره مرزهای ادراک است؛ درباره این پرسش که آیا حقیقت، همان چیزی است که چشم می‌بیند، یا آنچه ذهن، دل و تجربه از جهان می‌سازند. شاید به همین دلیل است که در تمام مدت اجرا، مخاطب کمتر با فقدان بینایی روبه‌روست و بیشتر با حضور نوع دیگری از دیدن مواجه می‌شود. جهانی که در آن، صدا جایگاه تازه‌ای پیدا می‌کند، فاصله‌ها معنا می‌گیرند، سکوت وزن پیدا می‌کند و هر حرکت، پیش از آنکه دیده شود، شنیده می‌شود. این جابه‌جایی آرام، بی‌آنکه نمایش آن را توضیح دهد، مهم‌ترین اتفاقی است که برای تماشاگر رخ می‌دهد. او به سالن آمده تا نمایشی را ببیند؛ اما اندک‌اندک درمی‌یابد نمایش از او می‌خواهد شیوه دیدنش را زیر سؤال ببرد. در تاریخ هنر، بارها هنرمندان کوشیده‌اند چشم انسان را به جهان‌های تازه‌ای باز کنند؛ اما کمتر پیش آمده است اثری، خود اعتماد به چشم را موضوع قرار دهد. از تراژدی‌های یونان تا نمایش‌نامه‌های مدرن، همواره حقیقت، کالایی گران‌بها بوده است؛ چیزی که شخصیت‌ها برای یافتنش رنج می‌کشند، از دست می‌دهند، می‌ایستند یا فرومی‌ریزند. آنتونیو بوئرو، نمایش‌نامه‌نویس اسپانیایی، این جست‌وجو را در قالب موقعیتی به‌ظاهر ساده روایت می‌کند؛ مدرسه‌ای برای نابینایان. اما این انتخاب، فقط یک موقعیت دراماتیک نیست. نابینایی در این اثر، استعاره‌ای است از هر وضعیتی که انسان، میان پذیرش و تغییر، میان آسودگی و حقیقت، ناچار به انتخاب می‌شود. از همین‌جا، نمایش از یک روایت اجتماعی فراتر می‌رود و به متنی فلسفی بدل می‌شود؛ متنی که درباره نابینایان نیست، بلکه درباره همه ماست. زیرا هر جامعه‌ای، هر نسل و هر انسان، دیر یا زود با این پرسش روبه‌رو می‌شود: آیا حقیقت را می‌خواهیم، حتی اگر آرامش ما را بر هم بزند؟