خطا در بارگذاری تصویر
ما داریم با دهان باز به یک معلم پایه دوم دبستان نگاه میکنیم که تعریفکردنی زیاد دارد. گفت کنار مدرسهشان یک دبستان دخترانه است که در شیفت مخالف، پسرها درس میخوانند. یک دانشآموز داشته که صبر میکرده شیفت دخترها برسد و میرفته، آنها را میبوسیده و به بدنشان دست میزده. من یاد معلم-مدیر یک مدرسه روستایی در شهرستان ریگان افتادم، در استان کرمان. رفته بودیم برای درستکردن اتاقهای بازی در روستاهای دورافتاده. مدیر معلمی بود که دکترای نمیدانم تاریخ یا چه بود. به جای «زهرا» نوشته بودند مژده، «مژده مشتاق»، سمت: مراقب. داوطلبان به کاغذهایی که روی ستون‌ها چسبانده شده بود، نگاه می‌کردند تا نشانی جایی را که قرار بود آزمون کارشناسی ارشد ناپیوسته برگزار شود، پیدا کنند. همه دانشکده‌ها، مملو از داوطلبانی بود که میان طبقات و اتاق‌ها، صندلی‌ها را یک به یک برای پیداکردن نام و عکس خود جست‌وجو می‌کردند. ما همگی، خیلی زود بیدار شده بودیم و ساعت ۶:۳۰ صبح از خوابگاه تا دانشکده منابع طبیعی را پیاده رفته بودیم. اگر کسی ما را نمی‌شناخت، فکر می‌کرد یکی از صدها داوطلب آن روز، یعنی جمعه ۲۶ تیرماه ۱۴۰۵ در حوزه امتحانی بویراحمد در شهر یاسوج بودیم. اما ما، دانشجویان دکترا و پست‌دکترا در دانشگاه یاسوج بودیم که همگی در خوابگاه خرداد زندگی می‌کنیم و هر کدام‌مان اهل جایی و شهری است. من تنها کسی بودم که برای اولین بار، مراقب‌بودن را تجربه می‌کردم. «زینب کرکنی» و «یاسمین لویمی‌مطلق» رابط بودند و رابط مقام بالاتر ما مراقبین بود. آنها حلقه وصل‌کننده ما بودند و توضیحات لازم را به من تازه‌کار داده بودند. کلاس GIS دکتر علیرضا صالحی را در همین دانشکده و اتفاقا در همین طبقه گذرانده بودم و حالا در انتهای سالن و در اتاق ۳۰۹ باید مراقب ۱۴ خان می‌بودم که همگی قرار بود آزمون روان‌شناسی ارشد بدهند. اولش فقط دو نفر آمده بودند. یکی از آنها چشم‌های آبی تیره‌ای داشت و با چادر و مقنعه‌ای به رنگ چشم‌هایش در حالت یک جور انتظار نشسته بود. هنوز تا ساعت ۸ زمان زیادی بود. به زینب گفتم، پس چرا هیچ‌کس نیامده، گفت می‌آیند، زود است حالا. خانم دیگر، یک روسری بزرگ با طرح‌های حجیم سورمه‌ای و چادر به سر داشت و یک جین روشن دمپاگشاد پوشیده بود و تند، در جواب لبخندهایم، لبخند می‌زد. معلم کلاس دوم و پنجم یک مدرسه پسرانه بود. ترجیح می‌داد معلم پسرها باشد. می‌گفت دخترها به معلمشان می‌چسبند، فضا برایش نمی‌گذارند، خیلی هم به اندازه پسرها درس‌خوان نیستند. بعد زود گفت، البته این تجربه من است. هم روستا درس داده بود و هم شهر. گفت، ولی دوره بلوغشان خیلی سخت است. باید بلد باشی چطور با آنها برخورد کنی. بعد چیزهایی تعریف کرد که مخ آدم سوت می‌کشید و باور نمی‌کردی همه آن چیزها برای بچه‌های کوچک دبستانی است. گفت یک دانش‌آموز کلاس دومی اهل افغانستان داشته که خیلی هم سربه‌زیر بوده، از دیوار صدا در می‌آمده، از او نه. تک‌فرزند از والدین بی‌سواد. می‌گفت موقع بازی، توپ را عمدا پرت می‌کرده سمت توالت‌های مدرسه و به دانش‌آموز مثلا کلاس اولی یا همکلاس خودش، می‌گفته بدو برو توپ را از توالت بیاور. ولی همین که آن پسربچه به داخل توالت می‌رفته که توپ را بردارد، او هم وارد توالت می‌شده و در را می‌بسته و تهدید می‌کرده که اگر حرفی بزند، فلان و بهمان و بعد.... ما داریم با دهان باز به یک معلم پایه دوم دبستان نگاه می‌کنیم که تعریف‌کردنی زیاد دارد. گفت کنار مدرسه‌شان یک دبستان دخترانه است که در شیفت مخالف، پسرها درس می‌خوانند. یک دانش‌آموز داشته که صبر می‌کرده شیفت دخترها برسد و می‌رفته، آنها را می‌بوسیده و به بدنشان دست می‌زده. من یاد معلم-مدیر یک مدرسه روستایی در شهرستان ریگان افتادم، در استان کرمان. رفته بودیم برای درست‌کردن اتاق‌های بازی در روستاهای دورافتاده. مدیر معلمی بود که دکترای نمی‌دانم تاریخ یا چه بود. سی‌وچند ساله، صاحب زن و دو یا سه بچه. عاشق دانش‌آموزش می‌شود؛ یک بچه کلاس پنجمی. زنش را آن‌قدر تحت فشار می‌گذارد تا راضی شود برود خواستگاری دخترک و خانواده دختر هم کلی به این و آن پز می‌دادند که دخترشان زن آقای دکتر شده! بعد کسی دیگر از تجربه خودش گفت، زمانی که در همین شهر ناظم یک مدرسه بوده. دانش‌آموز پسری داشته که کلاس پنجم یا ششم بوده. از خانواده سرشناسی هم بوده. پدرش رفته زن دوم گرفته و اینها را رها کرده بوده. پسرک پرخاشگر می‌شود. در آن سن کم، روی بدنش تتوی قلب و چیزهای دیگر داشته و در آن سن، دوست دختر هم داشته. کارها و اذیت‌هایش، آن‌قدر مکرر می‌شود که ناچار اخراجش می‌کنند.