خطا در بارگذاری تصویر
در میان انبوهی از اوراق که بر سرم آوار شدهاند، به قول عارف قزوینی، «این چشم هرزهگردم... مشغول نظربازی بود» که مجموعه اسناد خانوادگی، خیالم را برد. آنها را از میان پروندان جدا و سپس زیرورو کردم. هرکدام رنگی، بویی، حسی و حسرتی داشت؛ اما آنچه وقت ما را خوش ساخت، دفتر مشقها و تصدیقنامه پدر بود که حال و هوای سالیان دور را با خود همراه داشت. مهدی به‌خیال: در میان انبوهی از اوراق که بر سرم آوار شده‌اند، به قول عارف قزوینی، «این چشم هرزه‌گردم... مشغول نظربازی بود» که مجموعه‌ اسناد خانوادگی، خیالم را برد. آنها را از میان پروندان‌ جدا و سپس زیرورو کردم. هرکدام رنگی، بویی، حسی و حسرتی داشت؛ اما آنچه وقت ما را خوش ساخت، دفتر مشق‌ها و تصدیق‌نامه پدر بود که حال و هوای سالیان دور را با خود همراه داشت. دفتری که مربوط به سال ۱۳۳۹ بود؛ درست 20 سال پیش از تولد من. یعنی بیش از 60 سال پیش، زمانی که من نبودم، اما پدر کلاس ششم را در مدرسه شش‌کلاسه شاهپور می‌خواند. آن روزها مدیر دبستان، محمدعلی سیاهپوش علوی بود؛ مدیری خوش‌نام که برخلاف بسیاری از همگنان خود -که جز چوب و فلک و ترکه آب‌خورده، هنر دیگری نداشتند- در میان مردم جایگاه ویژه‌ای داشت. از حق نگذریم که دبیران برجسته و زبده‌ای هم بودند؛ نصرالله عبادی (تئاتری)، عشقی (پسرعموی میرزاده عشقی)، اقتباسی (چاپخانه گوتنبرگ)، شاهرخی، شاملو، راجی و نگینی زحمتکش که خدمات مدرسه را عهده‌دار بود، بعضی از ایشان بودند.