با ورود صدام به صحنه سیاست در دهه هفتاد میلادی و گسترش تبلیغات دولتی، میخائیل بهتدریج دچار گرفتاری شد. نگاههای پر از ترس مردم در زادگاهش، کربلا، او را آزار میداد. هربار که وارد مجلسی میشد، سکوتی سنگین فضا را فرا میگرفت و حاضران لب از سخن میبستند و با اضطراب او را مینگریستند. این حالت تا زمانی ادامه داشت که کسی که او را میشناخت، توضیح میداد که او صدام نیست و میخائیل رمضان است.